أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
89
تجارب الأمم ( فارسى )
- « هرگز كسى را به پرتگاه نرانيم . ليك ، هر كه افتد بازش نخواهيم داشت . » وى برادر پيرى [ 1 ] را به دبيرى برگزيد و به پاس برادرش رشتين و دوستى كه با وى داشت وزير خويش كرد و وى در پايهء وزيرى نبود و كارآيى رشتين نداشت . فرجام كار آن بود كه پيرى ، دارا را بر ياران خويش بد دل كرد و به كشتن برخىشان وا داشت . اين بود كه ويژگان و تودهء مردم از وى بهراسيدند و از او بيزار شدند . وى مردى كينهتوز و زورگو بود . اسكندر چون كار وى بدانست بر او يورش برد و اين هنگامى بود كه مردم از او خسته بودند و لشكر از وى بيمناك شده بود و مردم مىخواستند كه از وى بياسايند . از همين روى ، از ياران مهتر و سران سپاه او ، بسيار كسان به اسكندر پيوستند و رازهاى كارش به وى بازگفتند و وى را بر دارا دلير كردند . اين بود كه در جزيره به هم رسيدند و يك سال بجنگيدند و سرانجام مردانى از يارانش ، بر او يورش بردند و وى را بكشتند و بدين كار به اسكندر نزديكى جستند . ليك ، اسكندر فرمان به كشتنشان داد و گفت : - « اين كيفر كسانى است كه بر پادشاه خويش گستاخ شوند . » سپس ، روشنك دختر دارا را همسر خويش كرد و آن گاه به هند و خاور زمين لشكر كشيد و همه جا را از آن خويش كرد و به آهنگ اسكندريه بازگشت . دارا در سواد بمرد و تنش را در تابوتى زرّين براى مادرش بردند . پادشاهى وى چهارده سال بپاييد . سرانجام كشور روم كه پيش از اسكندر پراكنده بود به هم پيوست و پادشاهى پارسيان كه زان پيش پيوسته بود ، از هم بگسست . [ از كارها و ترفندهاى اسكندر ] فيليپوس پدر اسكندر با دارا سازش كرده بود كه هر سال باجى معين به نزد وى فرستد . چون فيليپوس بمرد [ 36 ] و اسكندر بر تخت نشست و چشم آز به كشور دارا بست ، سر باز زد و از آن پس ، باج را به نزد دارا نفرستاد و دارا را اين چنين در خشم برد . پس ، دارا نامهاى نوشت و در آن ، اسكندر را به كار بدش و ندادن آن باج كه پدرش سالانه به وى مىپرداخت سرزنش كرد و گفت :
--> [ ( 1 ) ] پيرى ( بيرى در متن ) : نام كسى است چنان كه گذشت .